بیترین - Bitrin
مطالب جالب - مطالب علمی - ترفند کامپیوتر - ترفند موبایل - مطالب مذهبی - مطالب اجتماعی - آموزش آشپزی - طالع بینی - شعر و ادبیات - تصاویر و عکس های جالب - مطالب طنز - داستان کوتاه
  ساعت  
  لطیفه  
غضنفر پسرش رو میفرسته ژیمناستیك، بعد از یه مدتی میبینه پسرش روز به روز جای اینكه پیشرفت كنه هی داره پسرفت می‌كنه. یك روز میره سر جلسه تمرینشون ببینه چه خبره، میبینه از بچش به عنوان خرك استفاده می‌كنند
  اس ام اس  
خواص گوسفند :1-بو مي دهد 2-سبزي مي خورد 3- گاهي مي خوابد 4-پرواز نمي کند 5-مسیج هاي سر کاري را با دقت مي خواند.
  سخن بزرگان  
بزرگی و تنها ، و آبی و در اوج . آسمانی انگار (آندرومدا)
  کلام نور  
فرزند آدم ، آنچه حاجت تو را رفع كند در دسترس خود داري و در پي آنچه تو را به طغيان وا مي دارد روز ميگذاري ، به اندك قناعت نميكني و از بسيار سير نمي شوي . حضرت رسول اکرم (ص)
  وضعیت در یاهو  

آگهی



تعداد بازدید این وبلاگ تا کنون : 26188

باران که بیاید
تو زیباتر خواهی شد
هر کجا که باشی
و حال من مدام دریاست
می بینی که ...
باران

خانه‌ام را گم کرده‌ام/ بیمارستان کجاست؟/ راه گورستان را می‌دانم/ در پوشش این پیراهن سفید/ به بیمارستان می‌‌روم/ من/ نه ردا دارم نه پالتو/ زمستان است/ این جریان هولناکِ عطرهای تو در باران/ مرا آسوده نمی‌گذارند/ پس/ بازآی در این فصل بی‌باران


زندگی

کودکی که میداند گریه های مادرش، تن‌فروشی های خواهرش، دستهای پینه بسته پدرش، همه از بی پولی است !
چگونه در مدرسه بنویسد علم بهتراز ثروت است؟


طناب دار

ﺣﮑــــﻢ ﺍﻋــﺪﺍﻡ ﺑﻮﺩ ...

ﺍﻋﺪﺍﻣـــﻲ ﻟــﺤﻈﻪ ﺍﻱ ﻣـــﮑﺚ ﮐــﺮﺩ ﻭ ﺑـــﻮﺳﻪ ﺍﻱ ﺑﺮ ﻃﻨــﺎﺏ ﺩﺍﺭ ﺯﺩ
ﺩﺍﺩﺳــﺘﺎﻥ ﮔﻔﺖ:
ﺻـــﺒﺮ ﮐﻨﻴﺪ ﺁﻗــﺎﻱ ﺯﻧــــﺪﺍﻧــﻲ ﺍﻳﻦ ﭼــــﻪ ﮐـــﺎﺭﻳﺴﺖ ...؟ !؟ !؟؟
ﺯﻧــﺪﺍﻧﻲ ﺧـــﻨﺪﻩ ﺍﻱ ﮐــﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﺑﻴﭽـــﺎﺭﻩ ﻃـــﻨﺎﺏ ﻧــﻤﻴﺰﺍﺭﻩ ﺯﻣـــﻴﻦ ﺑﻴﻔﺘﻢ،
ﻭﻟﻲ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ !!!!! ﺑﺪﺟـــﻮﺭ ﺯﻣــﻴﻨــﻢ ﺯﺩﻥ!...


دنیا

دنیا را بغل گرفتیم.

گفتند امن است.

هیچ کاری با ما ندارد؛ خوابمان برد...

بیدار شدیم دیدیم آبستن تمام دردهایش شده ایم.....


قلعه حیوانات:فصل10

 

فصل دهم

سالها گذش ت. فصول اوليه آمد و رفت و عمر كوتاه حيوانات سپري شد.زماني رسيد كه

ديگر كسي جز كلوور و بنجامين و موزز و چند خوك دوران قبل انقلاب را به خاطر

نداشتند.

موريل مرده بود. بلوبل وجسي و پينچر مرده بودند.جونز هم مرده بود در يكي از

بيمارستانهاي معتادين به الكل درگذشته بود. سنوبال فراموش شده بود. باكسر نيز جز

از ذهن معدودي كه او را مي شناختند فراموش شده بود.كلوور ماديان پيري شده بود،

مفاصلش سخت و چشمش در شرف آب آوردن بود. دو سال از سن تقاعدش

مي گذشت ولي در واقع تا اين تاريخ هيچ حيواني بازنشسته نشده بود. مدتها بود كه

ديگر صحبت دادن گوش هاي از زمين چراگاه به حيوانات بازنشسته در بين نبود. ناپلئون

خوك نر رسيده اي شده بود با يكصدوبيس توپنج كيلوگرم وز ن. سكوئيلر چنان چاق

شده بود كه به زحمت چشمهايش باز م يشد. تنها بنجامين همان بود كه بود و

تغييري نكرده بود، جز آنكه اطراف پوز هاش خاكستري شده بود و بعد از مرگ باكسر

عبوستر بود و كمتر حرف م يزد. هرچند جمعيت به آن ميزاني كه روزهاي اوليه

انتظارش مي رفت افزايش نيافته بود ولي بر تعداد مخلوقات مزرعه اضافه شده

بود.حيواناتي به دنيا آمده بودند كه انقلاب برايشان حكم افسانه دوري را داشت كه

دهن به دهن به آنها رسيده باشد، و حيوانات ديگري خريداري شده بودند كه قبل از

ورودشان هرگز چنين داستاني به گوششان نخورده بود.مزرعه در حال حاضر علاوه بر

كلوور سه اسب ديگرداش ت. اسبهاي خوب و قابل ملاحظ هاي بودند،خوب كار م يكردند

و رفقاي خوبي بودند ولي احمق بودند. هيچكدام در الفبا از حرف ب جلوتر نرفتند. هر

چيزي كه راجع به انقلاب و اصول حيوانگري به آنان گفته م يشد، م يپذيرفتند،

مخصوصا اگر كلوور مي گفت چون برايش احترام مادري قائل بودند، ولي معلوم نبود كه

چيز زيادي از آن دستگيرشان شد ه باشد.

وضع مزرعه پر رونقتر و منظمتر از پيش بود:حتي با خريد دو قطعه زمين از آقاي پيل كينگتن ،وسيعتر هم شده بود. آسياب بالاخره با موفقيت ساخته شده بود ومزرعه

داراي يك ماشين خرم نكوبي و يونجه برداري بود و بناهاي تاز هاي بر آن اضافه

شده بود.ويمپر صاحب درشكه تك اسبه اي شده بود.ولي از آسياب هرگز به منظور توليد

نيروي برق استفاده نشد،ازآن براي آسياب كردن غله استفاده م يشد كه سودسرشاري

داشت .حيوانات با جديت زياددر كار ساختمان آسياب بادي ديگري بودند و قرار بود

پس از اتمام آن ماشين مولد برق كار گذاشته شود. اما از زندگي پرتجملي كه زماني

سنوبال ذهن حيوانات را پر كرد هبود، يعني طويل ههاي مجهز به چراغ برق و آب سرد و

گرم ، و سه روز كار در هفته هيچ صحبتي در ميان نبود.ناپلئون گفته بود اين حرفها

برخلاف اصول حيوانگري است و سعادت در كار زياد و زندگي ساده اس ت.

مزرعه به تحقيق غني تر شده بود،بدون اينكه حيوانات ب هاستثناي خوكها و سگها، غني تر

شده باشند.شايد اي نوضع تا انداز هاي به اين دليل بود كه تعداد خوكها و سگها زياد

بود.البته اينطور نبود كه آنها اصلا كار نكنند،به هر حال به روال خودشان

كارمي كردند.همانطور كه سكوئيلر توضيح مي داد و هرگز هم خسته نمي شد،اداره

مزرعه و نظارت بر آن نياز به كار زياد داش ت،نوع كارش طوري بود كه حيوانات جاهلتر

از فهم آن عاجز بودند.سكوئيلر به حيوانات مي گفت كه مثلا خوكها بايد هر روز براي

« اساسنامه » و،« پيش نوي س »،« گزارش » ،« پرونده » چيزهاي مرموزي كه آنها را

مي گويندفعاليت كنند.يعني برگهاي بزرگ كاغذ رابادقت از نوشته سياه مي كردند و

وقتي كاملا ازنوشته پر م يشد، آن را م يسوزاندند.سكوئيلر م يگفت اي نكار براي بهبود

وضع مزرعه حائز اهميت است .اما به هر حال از كار خوكها و سگها كه هم تعدادشان

خيلي زياد بود و هم هميشه اشتهاي خوبي داشتند مواد غذايي توليد نم يشد.

اما زندگي ساير حيوانات تا آنجا كه يادشان بود همان بود كه هميشه بود. معمولا

گرسنه بودند،روي مشتي كاه مي خوابيدند،از استخر آب مي نوشيدند،در مزرعه كار

مي كردند،در زمستان از سرما و در تابستان از مگس در رنج بودند. آنهاكه پيرتر بودند

گاه سعي م يكردند به خاطر بياورند كه روزهاي اول بعد از انقلاب ،زماني كه جونز تازه

اخراج شده بود اوضاع از امروز بهتر بود يا ن ه.ولي چيزي به خاطرشان نمي آمد و معياري نداشتند كه زندگي كنوني خود را با آن قياس كنند.فقط آماروارقام سكوئيلر

بود كه به طور ثابت نشان م يداد همه چيز روز به روز در حال بهبود است .مسئله براي

حيوانات لاينحل بود،به هرتقدير آنها فرصت تفكر نداشتند.تنها بنجامين مدعي بود كه

جزئيات زندگي طولانيش را به خاطر دارد و مي داند كه همه چيز همان است كه

هميشه بوده و بعدها نيز به همين منوال خواهد ماند،زندگي نه بدتر مي شود نه بهتر، و

مي گفت گرسنگي و مشقت و حرمان قوانين لايتغير زندگي اس ت.

با تمام اين احوال هيچگاه حيوانات نوميد نشدند،حتي براي يك لحظه هم احساس

افتخارآميز و امتياز عضو قلعه حيوانات بودن را از ياد نبردند.در سراسر انگلستان مزرعه

آنهاتنهامزرعه اي بود كه به حيوانات تعلق داشت و حيوانات خود آن را اداره

مي كردند.همه حيوانات ،حتي جوانترين و تازه وارديني ك هاز پنج شش فرسخي به آنجا

آورده شده بودند از اين مطلب با اعجاز آميخته به تحسين ياد مي كردند.وقتي صداي

شليك را م يشنيدند و يا پرچم سبز را بالاي دكل در اهتزاز م يديدند وجودشان

مالامال از غرور م يشد و رشته سخ نهميشه به روزهاي پرافتخار گذشته ،اخراج

جونز،صدور هفت فرمان و جنگهاي بزرگي كه به شكست بشر مهاجم منجر شده بود

كشيده مي شد.هنوز خواب و خيالهاي ايام گذشته رادر سر م يپروراندند.هنوز حيوانات

به گفته هاي ميجر،به رفتن بشر و جمهوري مزارع سبز انگلستان ،ايمان داشتند.روزي

اين اتفاق خواهد افتاد:شايد آن روز در آتيه نزديكي نباشد،شايد در خلال زندگي

حيوانات » هيچيك ازحيوانات زنده كنوني نباشد،ولي آن روز م يرسد.هنوز آهنگ سرود

درگوشه و كنار مخفيانه زمزمه م يشد.هر چند جرات نداشتند آن را بلند « انگليس

بخوانند ولي تمام حيوانات آن سرود را مي دانستند.درست است كه زندگيشان سخت

بود و به همه آرزوهاي خود نرسيده بودند،ولي آگاه بودند كه مثل ساير حيوانات

نيستند. اگر گرسنه اند به دليل وجود بشر ظالم نيست ،و اگر زياد كار م يكنند،براي

خودشان است ،و هيچ موجودي بين آها نيست كه روي دو پا راه برود،و كس ي، ديگري

را ارباب خطاب نمي كند،و همه چهارپايان برابرند.روزي در اوايل تابستان سكوئيلر

دستور داد كه گوسفندها همراه او به قطعه زمين وسيعي كه دور از مزرعه و پوشيده از نهال درخت غان بود بروند.گوسفندان تحت نظر سكوئيلرتمام روز راآنجابه چرا

گذراندند. شب سكوئيلر خود به مزرعه برگشت ، چون هوا گرم بود به گوسفندان گفته

بود در همانجا بمانند.گوسفندان يك هفته تمام درآنجا ماندند ودر خلال اين مدت

ساير حيوانات از آنها خبري نداشتند. سكوئيلر بيشتر وقتش را با آنان م يگذراند و

مي گفت دارد به آنها سرودجديد تعليم م يدهد و لازم است اين كار در خلوت و تنهايي

صورت گيرد.

شب باصفايي بود،گوسفندان تازه برگشته بودند و حيوانات تازه دست از كار روزانه

كشيده بودند كه صداي شيهه مهيب اسبي از حياط شنيد هشد.حيوانات هراسان سر

جاي خود مكث كردند.صدا،صداي كلوور بود.كلوور باز شيهه كشيد و حيوانات جملگي

چهارنعل به داخل حياط هجوم بردند و آن چه كلوور ديده بود، ديدند:خوكي داشت

روي دو پاي عقبش راه م يرفت .

بله خود سكوئيلر بود.مثل اين بود كه هنوز به كارش مسلط نيست و نمي تواند جثه

سنگين خود را در آن وضع نگاه دادر.كمي ناشيانه تعادلش را حفظ كرده بود و در

ميان حياط مشغول قدم زدن بود.لحظه بعد صف طويلي از خوكان كه همه روي دو پا

راه م يرفتند از ساختمان بيرون آمدند مهارت بعضي از بعض ديگر بيشتر بود.يكي

دوتايي به اندازه كافي استوار نبودند،مثل اين بود كه حاجت به عصا دارند،ولي همه با

موفقيت دور حياط گشتند.و دست آخر عوعوي هولناك سگها و صداي زيل جوجه

خروس سياه بلند شد و شخص ناپلئون با جلال و جبروت ،در حاليكه سگها اطرافش

جست و خيز مي كردند و با نخوت به چپ و راست نظر م يانداخت بيرون آمد. شلاقي

به دست داشت .

سكوت مرگباري همه جا را فرا گرفت .حيوانات مبهوت و وحشتزده در هم فرو رفتند و

به صف دراز خوكها كه آهسته در حياط راه م يرفتند نگاه مي كردند. گويي دنيا واژگون

شده بود.وقتي اثر ضربه اوليه از بين رفت ولحظ هاي رسيد كه با وجود وحشت از سگها و

با وجودي كه عادت كرده بودند كه لب به شكايت و انتقاد نگشايند،گمان اين مي رفت كه اعتراض كنند، ولي يك مرتبه تمام گوسفندان ،هم صدا بع بع( چهار پا خو ب،دو پا بهتر!چهار پا خوب ،دو پا بهتر!چهار پا خوب ،دو پا بهتر)را سر دادند. اين ب عبع «! بهتر!چهار پا خوب ،دو پا بهتر!چهار پا خوب ،دو پا بهتر

نيم دقيقه تمام بدون وقفه ادامه پيدا كرد و وقتي ساكت شدند ديگر مجال هر گونه

اعتراض از بين رفته بود،چون خوكها به ساختمان بر گشت هبودند.

بنجامين حس كرد پوز هاي به شانه اش خورد.سرش را برگرداند،كلوور بود،چشمان

سالخورده اش از پيش هم كم نورتر شده بود و بي آنكه كلمه اي بر زبان راند با ملايمت

يال بنجامين را كشيد و او را با خود به ته طويله بزرگ ،جايي كه هفت فرمان نوشته

شده بود برد.يكي دو دقيقه آنجا ايستاد و به قيراندود و نوشته سفيد رنگ روي آن

خيره شدند.

ديد چشمم كم شده .حتي زماني هم كه جوان »: بالاخره كلوور به سخن آمد و گفت

بودم نمي توانستم نوشته ها را بخوانم ،ولي به نظرم مي آيد ديوار شكل ديگري به خودش

براي يك بار در زندگي «؟ گرفته .بنجامين بگو ببينم هفت فرمان مثل سابق است

بنجامين حاضر شد كه از قانونش عدول كند.با صداي بلند چيزي را كه بر ديوار نوشته

بود خواند. بر ديوار ديگر چيزي جز يك فرمان نبود:

همه حيوانات برابرند اما بعضي برابرترند.

پس از اين ماجرا ديگر به نظر حيوانات عجب نيامد كه فرداي آن روز خوكهاي ناظر به

نظر نيامد وقتي شنيدند خوكها راديو خريده اند و تلفن كشيده اند و روزنامه

مي خوانند.ديگر وقتي ناپلئون را م يديدند كه قدم م يزند و پيپ در دهان دارد تعجب

نمي كردند.و وقتي خوكها لباسهاي جونز را از قفسه بيرون كشيدند و پوشيدند و

شخص ناپلئون با كت سياه و چكمه چرمي بيرون مي آمد و ماده سوگليش لباس

ابريشمي خانم جونز را كه روزهاي يكشنبه م يپوشيد،برتن كرد تعجب نكردند.

يك هفته بعد،تعدادي درشكه تك اسبه وارد مزرعه شد.هيئتي از زارعين مجاور به

منظور بازديد مزرعه دعوت شده بودند.همه جاي مزرعه را به آنها نشان دادند و آنها از

همه چيز مخصوصا از آسياب بادي تحسين كردند. حيوانات با كمال دقت سرگرم

وجين علف از مزرعه شلغم بودند،حتي سرشان را از زمين بلند نم يكردند و

نمي دانستند كه از خوكها بيشتر هراسانند يا از آدمها.

آن شب صداي خنده و آواز از ساختمان بلند بود.سر وصداها ناگهان حس كنجكاوي

حيوانات را برانگيخت ، مي خواستند بدانند در آنجا كه براي اولين بار بشر و حيوان در

شرايط مساوي كنار هم هستند،چه مي گذرد.همه سينهمال و تا آنجا كه ممكن بود

بي صدا به باغ رفتند.دم در وحشتزده مكث كردند.اما كلوور جلو افتاد.حيوانات آهسته

دنبالش رفتند و آنها كه قدشان مي رسيد از پنجره داخل اطاق را نگاه مي كردند.آنجا

دور ميز دراز شش زارع و شش خوك ارشد نشسته بودند. ناپلئون در صدر ميز نشسته

بود.به نظر مي رسيد كه خوكها در كمال سهولت بر صندلي نشست هاند. پيدا بود كه

سرگرم بازي ورق بوده اند و موقتا از ادامه آن دست كشيده اند تا گيلاسي بنوشند.

سبوي بزرگي دورگشت و پيمان هها دوباره از آبجو لبالب شد.هيچكس متوجه قيافه هاي

بهت زده حيوانات در پشت پنجره نشد.

آقاي پي لكينگتن مالك فاك سوود گيلاس به دست برخاست و گفت قبل از آنكه

گيلاسشان را بنوشند بر خود فرض مي داند كه چند كلمه به عرض برساند.گفت براي

شخص اووبه طور قطع براي همه كساني كه شرف حضور دارن جاي منتهاي مسرت

است كه مي بينند دوران طولاني عدم اعتماد و سوتفاهم سپري شده است . زماني بود

خود او و يا حاظرين  خير،بلكه ديگرا ن،اگر نگويي به ديده عداوت ،بايد گفت به چشم

سوتفاهم و ترديد به مالكين محترم قلعه حيوانات نگاه م يكردند.حوادث تاثرآوري

پيش آمد،افكار غلطي پيدا شد. تصور مي رفت كه وجود مزرعه اي متعلق به خوكان و

تحت اداره آنها غير طبيعي است و ممكن است موجب ايجاد ب ينظمي در مزارع مجاور

شود.بسياري از زارعين بدون مطالعه و تحقيق چنين فرض مي كردند كه در چنين

مزرعه اي روح عدم انضباط حكمفرما خواهد شد.از بابت تاثيري كه ممكن بود بر

حيوانات و حتي كارگران آنها گذاشته شود،نگران و مضطرب بودند.اما تمام اين

سوتفاهمات در حال حاضر از بين رفته است .امروز خود او و همه دوستان از وجب به

وجب قلعه حيوانات ديدن كرده اند و در آن با چشم خويش چه ديده اند؟نه فقط تمام

وسايل امروزي بلكه نظم و انضباطي كه بايد سرمشق زارعين دنيا باشد.وي با اطمينان

كامل م يتواند بگويد كه حيوانات طبقه پايين بيشتر از حيوانات هر جاي ديگر كار مي كنند و كمتر مي خورند.در واقع او و ساير دوستاني كه امروز از قلعه حيوانات ديدن

كردند مصممند نحوه كار آنها را در بسياري موارد در مزارع خويش به كار ببندند.

گفت ،به بيانات خويش با تاكيد بر احساسات دوستانه اي كه بين قلعه حيوانات و

مجاورين وجود داردو بايد ادامه داشته باشد خاتمه مي دهد.بين خوك و بشر هرگز

اضطكاك منافع وجود نداشته و دليلي نيست كه از اين پسوجود داشته باشد.كشمكش

و اشكالات آنان همه يكي اس ت.مگر مسئله كارگر همه جا يكسان نيس ت؟پيدا بود كه

آقاي پيل كينگتن قصد دارد لطيفه اي بگويد و قبلا هم آن را آماده كرده است .براي يك

لحظه خودش چنان از لطيفه اي كه مي خواست بگويد غرق لذت شد كه نتوانست آن را

ادا كند.پس از آنكه چند بار نفسش بند آمد و غبغبهاي متعددش سرخ و كبود شد

اگر شما دردسر حيوانات طبقه پايي را داريد،براي ما دردسر مردم طبقه پايين »، گفت

از اين متلك جمعيت به ولوله افتاد و آقاي پي لكينگتن يك بار ديگر از «! مطرح است

بابت كمي مقدار جيره و طولاني بودن ساعات كار و بيكاره بار نياوردن حيوانات در

قلعه حيوانات به خوكان تبريك گف ت.

حالا از حضار تقاضا دارم بايستند و گيلاسهايشان را پر كنند.همه به »، در خاتمه گفت

همه هورا كشيدند و پا كوبيدند. «! خاطر ترقي و تعالي قلعه حيوانات بنوشي م

ناپلئون چنان به وجد آمد كه بلند شد و قبل از نوشيد ن،گيلاسش را به گيلاس

پيل كينگتن زد. وقتي صداهاي هوراها فروكش كرد ناپلئون كه هنوز سرپا بود اعلام

كرد كه وي نيز چند كلمه براي گفتن دارد.

مانند تمام نطقهايش اين بار نيز مختصر و مفيد صحبت كرد.گفت ،او نيز به سهم خود

از سپري شدن دوران سو تفاهمات مسرور است . مدتي طولاني شايعاتي در بين بود كه

وي و همكارانش نظر خرابكاري و حتي انقلابي دارند،مسلم است كه اين شايعه از

ناحيه معدودي از دشمنان خبيث كه دامن زدن انقلاب را بين حيوانات ساير مزارع

براي خود اعتباري فرض كرده بودن انتشار يافته است . هيچ چيز بيش از اين مطلب

نمي تواند از حقيقت به دور باشد.تنها آرزوي شخص و ي، چه در زمان حال و چه در

ايام گذشت ه، اين بود هاست كه با همسايگان در صلح و صفا باشد و با آنان روابط عادي تجاري داشته باشد و اين مزرعه كه وي افتخار اداره آن را دارد مزرع هاي است اشتراكي

و طبق سند مالكيتي كه در دست است ملك آن متعلق به همه خوكهاس ت. بعد اضافه

كرد،هر چند گمان ندارد از عدم اعتماد و سوظنهاي پيشين چيزي باقي باشد،بمنظور

حسن تفاهم بيشتر اخيرا در طرز اداره مزرعه تغييراتي داده شده است :تا اين تاريخ

خطاب م يكردند،از « رفيق » حيوانات مزرعه عادت احمقان هاي داشتند كه يكديگر را

اين كار جلوگيري شده .عادت عجيبتري هم جاري بوده است كه اساسش نامعلوم

است ،هر يكشنبه صبح حيوانات از جلو جمجمه خوك نري كه بر تيري نصب بود با

احترام نظامي رژه مي رفتند،اين كار نيز موقوف مي شود و در حال حاضر هم جمجمه

دفن شده است .مهمانان وي محتملا پرچم سبزي را كه بر بالاي دكل در اهتزاز است

ديده اند،شايد توجه كرده باشند كه سم و شاخ سفيدي كه سابق بر آن منقوش بود،در

حال ديگر موجود نيست و پرچم از اين تاريخ به بعد به رنگ سبز خالص خواهد بود.

گفت به نطق غرا و دوستانه آقاي پي لكينگتن فقط يك ايراد دارد و آن اين است كه به

قلعه ،قلعه حيوانات خطاب كردند. البته ايشان نمي دانستند، چون خود او براي اولين بار

است كه اعلام مي كند اسم قلعه حيوانات منسوخ شد و از اين تاريخ به بعد قلعه به

اسم مزرعه مانر كه ظاهرا اسم صحيح و اصلي محل است خوانده م يشود.در خاتمه

گيلاسهاي خود را لبالب پر كنيد آقايان !من هم مثل آقاي پي لكينگتن »، ناپلئون گفت

« . از حاضرين م يخواهم كه گيلاسهاي خود را براي ترقي و تعالي مزرعه بنوشند

« ! آقايان به خاطر ترقي و تعالي مزرعه مانر بنوشيد » : با اين تفاوت كه م يگويم

باز چون بار پيش همه هورا كشيدند و گيلاسها را تا ته خالي كردند. اما به نظر

حيوانات كه از خارج به اين منظره خيره شده بودند چنين آمد كه امري نوظهور واقع

شده اس ت. در قيافه خوكان چه تغييري پيدا شده بود ؟

چشمهاي كم نور كلوور از اين صورت به آن صورت خيره م يشد. بعضي پنج غبغب

داشتند، بعضي چهار، بعضي سه. اما چيزي كه در حال ذوب شدن و تغيير بود چه بود؟

بعد كف زدن پايان يافت و همه ورقها را برداشتند و به بازي ادامه دادند، و حيوانات

بي صدا دور شدند.

چند قدم كه برنداشته بودند كه مكث كردند. هياهويي از ساختمان بلند شد. با عجله

برگشتند و دوباره از درزهاي پنجره نگاه كردند. نزاع سختي درگرفته بود.

فرياد مي زدند، روي ميز مشت م يكوبيدند، به هم چپ چپ نگاه م يكردند، و حرف

يكديگر را تكذيب مي كردند. سرچشمه اختلاف ظاهرا اين بود كه ناپلئون و

پيل كينگتن هر دو در آن واحد ت كخال پيك سياه را رو كرده بودند. دوازده صداي

خشمناك يكسان بلند بود. ديگر اين كه چه چيز در قيافه خوكها تغيير كرده ،مطرح

نبود.

حيوانات خار ج، از خوك به آدم و از آدم به خوك و باز از خوك به آدم نگاه كردند ولي

ديگر امكان نداشت كه يكي را از ديگري تميز دهند.

(پایان)

 


صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11-17 صفحه بعد

مطالب  1 تا 5 از تعداد کل 81 یافته را مشاهده میکنید!

Untitled 2
hosein94

 
 

نام حقیقی :  حسین
تاریخ تولد : 1373/12/05
موقعیت : ایران - تهران -
جنسیت : مرد

 
ارسال پیام
آگهی



طالع بینی خانه | قوانین
  hosein94.
بازیابی کلمه عبور | عضویت